لطفا در این مکان آشغال نریزید...

هستم

اما

خسته از جستجوی آرامشی که هر لحظه از من دورتر میشود

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب ، شکر خدا هنوز هم زنده ام

روزهای سختی است


ایست قلبی !

هنوز هم باور نکردم ...

خیلی چیزها است که باور نکردم...


راستی ، تو ، تویی که نمیدونم کی هستی ! (شایدم بدونم)!!!

از نوشتن این مزخرفات چه سودی میبری ؟ چرا همه زباله ها وجودتو روی سر من بالا میاری ؟ 

میشه دست از سرم برداری ؟ باور کن به اندازه کافی به گند کشیده شدم ، بسه دیگه...

** شاید منم یه روز عصبانی بشم !

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی ....

سفید بود ... سفیده سفید ... مثل گچ ... صورتش

چشمهایش ، همان چشمهای عسلی و نافذ ... دیگر بسته بود ... برای همیشه ...

لبهایش هم بسته بود ....

آرامش عجیبی در چهره اش بود ...

 

آنقدر ناگهانی که

باور نمیکنم

هنوز هم ، 

امشب زیره تلی از خاک آرام گرفته

 

سردمه

 

خدایا چرا بازی میکنی ؟ خسته ام . خسته . خسته .... از اینجا تا ابد دلگیرم

 

کاش من بودم

آنجا

روی آن تخت سرد و نم دار

 


این روز ها همه سره جنگ دارند با ما !

من خسته ، تنها و خلع سلاح !!!

خسته تر از آنم که جوابه کسی را بدهم

 

این روزها حالم از همه چیز به هم می خورد

 

دلم فقط تنهایی می خواهد

تـــــنـــــــــــــــــــهایـــــــــــــــــــــــــــــــــی

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 


تا به حال از نزدیک ندیده بودم ،

 وقتی می میری

و چقدر نزدیک بود

و دوست داشتنی


دچاره سوء تفاهم بزرگی شده ...

خسته تر از توضیحم

درد

این هفتمین مسکن

هم

درد را کم نمی کند

پرنده مُردنیست...

ذهنم همینقدر بیشتر نیست. تکه تکه. چیزه بیشتری در نمی آید . جز همین نیمه جمله های بی مفهومی که فقط خودم می فهممشان


همیشه آنقدر مغرور و یک دنده بوده ام که هیچوقت اعتراف نکردم چقدر آسیب پذیر و شکننده ام .

چقدر به حمایت شدن نیاز دارم

چقدر کم آورده ام


 می گویند برو من پشتت هستم

و تا سرت را بچرخانی

خنجری تا دسته در کمرت.....


حالم را به هم می زند این دوستی های الکی


می گوید افسردگی دو قطبی داری...

دارو نمی خورم

می گوید اوضاعت خوب نیست !

بیزارم از او و از همه دنیا

 

این ذهن مغشوش و واژه هایی که یکی یکی فرار می کنند... یاری ام نمی کنند برای نوشتن .

ذهنم تکه تکه شده . حرف هایم هم ....

 

من و عادتهایم و کمی روزمرگی

بعضی عادت هامو می نویسم به خاطر بازیِ شوکا :

ـ زندگی در دقیقه۹۰ ! من نمونه کامل یک آدمِ دقیقه نودی هستم که تا کاری بهم فشار نیاره انجامش نمی دم حتی دستشویی رفتن ! هیچ وقت به موقع درس نخوندم ! همیشه شب امتحان !

ـ  صبح ها خوابیدن ! تا هر زمانی که امکانش باشه و شب بیداری ! زود ترین موقع خوابم ۳ صبحِ حتی وقتی که ۶ صبح بیدار می شم

- وعده های غذایی به شدت نا منظم ! مثلا ناهار ۴ بعد از ظهر ... شام فراموشم میشه گاهی ... صبحانه هیچ وقت ... تنقلات همیشه و در همه ساعات ممکن حتی در رختخواب

- اعتیاد شدید به غذای بیرون و فست فود

- کتاب ، روزنامه ، مجله .... کلا هر چیزه که بشه خوند

- سکوت ، تاریکی ، تنهایی

- دوست داشتم آدم ها (البته این عادتُ دارم ترک می کنم )

** عادت های مزخرف زیاد دارم ، ولی خوب بیشترین روزمرگی روی همیناس.


نمیدونستم جسدشو باید کجا باید بزارم ! توی سطل آشغال ؟ توی باغچه؟ 

این آخریا ، خیلی تنبلُ چاق شده بود . اصلا از جاش تکون نمیخورد . خیلی هم گوشه گیر شده بود ، همش میرفت یه گوشه کز می کرد. زیاد بهش توجه نکردم ، فکر می کردم خوب میشه...

ناراحت کننده ترین کاری که توی زندگیم وجود داشته همین بوده ! در آوردن یه ماهی مرده از توی آکواریوم


وقتی خانوم همسایه وسط کوچه می بینتت ، هیچ راهی نداری برای فرار مگه اینکه یهو نامرئی بشی ! پس یه لبخند احماقانه و تکراری تحویلش می دی و سعی می کنی همه سوال ها شو از احوال پرسی کل خانواده تا رنگ مورد علاقه برای لباس زیر ! جواب بدی

و خوب همش خدا خدا می کنی که زودتر نجات پیدا کنی ! اما اصلا به روی خودت نمیاری و همچنان لبخند می زنی اما تو دلت کلی فحش میدی

بعد که میره فکر میکنی عجب آدم متظاهری هستی!!! نه؟؟؟

ما همه خوبیم ؟؟؟؟!!!!!!!

فکر می کردم ، انسان ها همه ذاتا خوب هستند ، همه را دوست داشتم ، تازگی ها آدم ها را به دو دسته تقسیم می کنم :

۱- آدم هایی که دوستشان دارم

۲- آدم هایی که دوستشان ندارم

دسته سومی هم البته وجود دارند ، آنهایی که حرفشان با دلشان یکی نیست ! آنهایی که ظاهرشان با باطنشان زمین تا آسمان تفاوت دارد ، آنهایی که چندش آورند ....


دوست نداشتم دیگه اینجا بنویسم ، می خواستم دور باشم از همه چیزها و کسانی که نمی توانستم از زندگی ام حذفشان کنم ...

اما خب ، چرا همیشه فرار ؟! دیگه مهم نیستند...


 گاهی فکر می کنم چی می شد که میراث خانوادگی ام چیزی بود به جز این دریچه میترالِ معیوب !


این سرما خودگی لعنتی دست بردار نیست !


کاملا بی ربط :

آدم هایی هستند که می آیند ! زندگی ات را به گند می کشند ! و می روند !

 


** دوست دارم هر چی دلم می خواد بنویسم! غر بزنم ! عاشقانه بنویسم ! سیاسی بنویسم !   فحش بدم! اجتماعی بنویسم ! اقتصادی بنویسم ! اصلا تخیلی بنویسم !

چهار دیواری و اختیاری .....

 

بازگشت پیروز مندانه خودم را از ورد پرس به بلاگفا ، به ساکنان ولایت بلاگفا تبریک عرض مینماییم !