sugarland

 

it's too much pain to have to bear
to love a man you have to share

*********

پ ن : فقط یه تیکه از یه آهنگه . هیچ معنیه خاصی نداره !

یه چیزایی هست که هیـــــــــچـــــــــــــکــــــــــــی نمی تونه بفهمه

*****************************************

هیچــکی نـمـیتـــونه بفهمه که دلــم از چــی گــــرفته

تحلیل و نقد موشکافانه داستان بز بز قندی

 

 

آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد 

طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش می آید و با هم میروند صفا . 

پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید .

شنگلول چرا شنگول است مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد .

مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی .

اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ  به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد .

خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند .

 پ.ن : منبع

بقچه اقتصادی

بی زحمت از این بقچه های اقتصادی به ما هم بدهید !


پ.ن : کجایی دردونه ! دوسِت دارم یه دونه !! ( اینو تازه یاد گرفتم )

دانِش گاه ؟!

صبح ساعت ۷.۴۵ خوشحال و خندون از اینکه یه بار به موقع رسیدیم دانشگاه :

آقای حراست : آی خانوم ، کجا؟ کجا؟

خانوم حراست : این چی چیه پوشیدی ؟! (با لحجه اصفهانی)

من : آیکون تعجب !!! ببخشید ؟؟؟؟

خانوم حراست : این چه سر و ضعیه ؟؟

من : آیکون تعجب شدید تر .... ( خودمان را وارسی می کنیم ! مبادا اشتباها مینی ژوپی چیزی پوشیدم خودم خبر ندارم !)

خانوم حراست با کمک آقای حراست : نمیشه بری تو !!!

من : واسه چی اونوخت ؟!

آقای حراست : مانتوت کوتاهه!!

من : بابا من این مانتو رو هر روز دارم می پوشم! از چهارشنبه تا حالا آب رفته یعنی ؟!!!

آقای حراست : نمیزارم بری تو !!

من : به جهنم !! التماسم کنی من نمی رم تو !!

آقای حراست : کارتتو بده ببینم

من : ( کارت یه روانپزشکُ گذاشتم کفه دستش )

آقای حراست : این چیه خانوم !!

من : واقعا بهش احتیاج داری ! حتما یه سر برو ! سفارشتو می کنم زود بهت نوبت بدن !!

آقای حراست : آیکون چشماش کاسه خون عصبانی!!!

من : آیکون جیم فنگ !!!

 

نتیجه اخلاقی کاملا خارج از موضوع : سره هر چهارراه که میرسیم یه چادر زدن نوشتن کمک های نقدی مردمی به مردم غزه !!

هیچ ربطی نداشت ؟؟؟ خب حتما که نباید مربوط باشه !